در حال بارگذاری… / Loading…

رفتن به دانشگاه آکسفورد؛ رویایی که ناتمام ماند

ای کاش دختر نبودم؛ جمله‌ای ساده اما سرشار از درد. جمله‌ای که پس از سال‌ها تلاش از زبانم بیرون آمد. آن‌قدر خسته و بیزار از دختر بودن شده بودم که برای لحظه‌ای احساس کردم دیگر توان ادامه دادن ندارم. در شرایطی قرار گرفته بودم که همه وجودم از درون می‌سوخت؛ قلبم درد می‌کرد و گلویم پر از بغض بود.

شش سال تلاش کرده بودم تا بتوانم بورسیه‌ای برای ادامه تحصیل به دست بیاورم. یک‌بار در سال ۲۰۲۵ موفق شدم از یکی از کالج‌های تورنتوی کانادا پذیرش بگیرم، اما نتوانستم اسپانسر پیدا کنم؛ زیرا در خانواده‌ای زنده‌گی می‌کنم که توانایی حمایت از هزینه‌های تحصیل در خارج از افغانستان، به‌ویژه در کشوری مانند کانادا را ندارد.

با وجود همه این دشواری‌ها دست از تلاش برنداشتم. حتا محکم‌تر از قبل مسیر تحصیل و ارسال اپلیکیشن به دانشگاه‌ها را ادامه دادم. در این مسیر دو تن از استادانم ـ یکی در امریکا و دیگری در کانادا ـ در پرداخت هزینه‌های اپلیکیشن از من حمایت کردند. آن‌ها همیشه به من می‌گفتند: «مریم، راه دانشگاه را ادامه بده؛ تا زمانی که موفق نشده‌ای، دست از تلاش برندار.»

در مدت یک ماه به پانزده دانشگاه در بریتانیا و کانادا اپلیکیشن فرستادم. از سیزده دانشگاه پاسخ رد دریافت کردم. اما هیچ‌گاه این رد شدن‌ها را پایان راه ندیدم؛ بلکه آن‌ها را سکویی برای بلند شدن و ادامه دادن قوی‌تر دانستم. گاهی هنگام دیدن ایمیل‌های ریجکت اشک در چشمانم جمع می‌شد، اما با خود می‌گفتم: «این‌جا پایان راه نیست.»

در میان هیاهوی زنده‌گی و نگرانی‌های اپلیکیشن‌ها، ناگهان نامه پذیرشم از دانشگاه آکسفورد رسید؛ دانشگاهی که سال‌ها آرزوی تحصیل در آن را داشتم. وقتی ایمیل پذیرش را دیدم، از شدت خوشحالی فریاد زدم و با خود گفتم: «این‌بار بالاخره توانستی.»

در کنار آن، از طریق یک نهاد نیز بورسیه تحصیلی دریافت کردم. آن زمان احساس می‌کردم دروازه بزرگی از فرصت‌های تحصیلی در بیرون از افغانستان به رویم باز شده است. برای خودم زنده‌گی تازه‌ای در دانشگاه تصور می‌کردم: دوستان جدید، صنف‌های درسی، شهری تازه و تجربه‌هایی که سال‌ها برایشان تلاش کرده بودم.

حسی شبیه حس دختری داشتم که سال‌ها از تحصیل محروم بوده و ناگهان دریچه‌ای روشن به رویش باز شده است؛ لحظه‌ای که دلت می‌خواهد با تمام وجود فریاد بزنی: «دیدی شد!» لبخند بر چهره‌ات می‌نشیند، اشک شوق در چشمانت جمع می‌شود و لحظه‌شماری می‌کنی تا هرچه زودتر به دانشگاه برسی. هر بار که در انستاگرام می‌گشتم، ویدیوهایی از دانشگاه آکسفورد می‌دیدم و با خود فکر می‌کردم به‌زودی در همان راهروها قدم خواهم زد.

حتا با خود عهد بسته بودم که وقتی وارد دانشگاه شدم، دست دخترانی را بگیرم که شبیه خودم در نیمه راه مانده‌اند؛ دخترانی که سردرگم‌اند و مسیر درست اپلیکیشن به دانشگاه‌ها را نمی‌دانند. حتا لباس اولین روز دانشگاه و ورودم به انگلستان را آماده کرده بودم. به استادم در انگلستان گفته بودم وقتی رسیدم، در میدان هوایی به استقبالم بیاید. هر روز بخشی از زنده‌گی آینده‌ام در انگلستان را در ذهنم ترسیم می‌کردم.

روزی که درخواست ویزه بریتانیا را ثبت کردیم، برای من فقط ثبت یک ویزه نبود؛ انگار روز خداحافظی با بسیاری از محدودیت‌ها و ناهنجاری‌هایی بود که سال‌ها تجربه کرده بودم. آن روز را خوب به یاد دارم؛ از شدت خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. حتا وقتی مدارک تحصیلی‌ام را در اپلیکیشن ویزه بارگذاری می‌کردم، با خود می‌گفتم: «بار بعدی این لوح‌های تقدیر، دعوت‌نامه‌ها، توصیه‌نامه‌ها و نمراتم را در انگلستان از چمدانم بیرون می‌آورم و در اتاقم می‌گذارم.»

بار اول که شنیدم صدور ویزه برای افغان‌ها متوقف شده، برایم شبیه یک شوخی تلخ بود. باور نمی‌کردم. هنوز به رفتن و به دانشگاه خود ایمان داشتم. اما امروز، وقتی ایمیلی از خود دانشگاه آکسفورد دریافت کردم، فهمیدم آن ایمیل فقط یک پیام ساده نبود؛ فروپاشی رویایی بود که سال‌ها در ذهنم ساخته بودم.

لحظه‌ای که ایمیل را خواندم، در شوک فرو رفتم و اشک‌هایم بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری شد. در میان جنگ و ناپایداری کشور توانسته بودم یک قدم به تحصیلاتم نزدیک‌تر شوم، اما در نهایت موفق نشدم.

در آن لحظات احساس می‌کردم دنیا ناگهان بسیار کوچک و تنگ شده است؛ گویی راه نفس کشیدن برایم باقی نمانده بود. در میان آن همه اندوه با خود گفتم: «ای کاش دختر نبودم.»

فکری تلخ که از عمق خسته‌گی و ناامیدی می‌آمد؛ از سال‌ها تلاشی که هنوز به سرانجام نرسیده بود. گاهی از خود می‌پرسم یک دختر تا چه اندازه می‌تواند قوی بایستد و این همه فشار را بر دوش خود حمل کند؟

امروز زخمی عمیق در قلب و روحم احساس می‌کنم. اما می‌دانم این تنها تجربه من نیست. دختران بسیاری بودند که منتظر دریافت ویزه خود بودند تا زنده‌گی تازه‌ای را آغاز کنند؛ اما با یک تصمیم ناعادلانه، رویاهایشان فرو ریخت.

من شجاعت عبور از این همه درد را داشتم، به امید روزی که در دانشگاه آکسفورد درس بخوانم. اما حالا می‌بینم وقتی دختر باشی، گاهی مجبور می‌شوی با سختی‌های زیادی کنار بیایی؛ چیزهایی را تحمل کنی که انتخاب تو نبوده‌اند.

با خود می‌پرسم: دختران چه گناهی کرده‌اند که باید چنین بهایی بپردازند؟ چنین تصمیم‌هایی گاهی باعث می‌شود برخی دختران ناخواسته به ازدواج‌های اجباری تن بدهند یا انگیزه خود را برای ادامه زنده‌گی از دست بدهند؛ زیرا تلاش کرده‌اند، اما فرصت ادامه مسیر از آن‌ها گرفته شده است.

با این همه، هنوز امیدوارم روزی برسد که برای تحصیل، زنده‌گی بهتر و آرامش مجبور به ترک سرزمین خود نشویم؛ روزی که هیچ دختری به‌خاطر رویای درس خواندن، چنین تجربه‌های تلخی را از سر نگذرانند.