رویاهای ما نباید بمیرند
گلویم را بغضی سنگین گرفته است؛ بابت دختر بودنم در افغانستان مورد محاکمه قرار میگیرم. تنها من نیستم، میلیونها دختر دیگر نیز چنین تجربه تلخی دارند. اما میخواهم در این نوشته از قهرمان زندهگیام بنویسم؛ از خودم. از اینکه من، بهعنوان یک دختر، چه چیزهایی را تحمل کردم و هنوز هم میخواهم به رویاهایم برسم. دردآور است؛ دختر بودن در جهان امروز جرم است، بهویژه در کشوری که من در آن زندهگی میکنم.
مرور خاطرات دوستان و همصنفیهایم درد عمیقتری را تازه میکند و این جمله را معنا میبخشد: ما در یک صنف بیست نفر بودیم؛ از آن بیست نفر، فقط مریم و رویاهایش ماندهاند. سه نفر از دوستانم بعد از سقوط حکومت خودکشی کردند؛ یکی از آنها را طالبان بردند و دو نفر دیگر بهدلیل ازدواج اجباری. آنها دیگر راهی برای ادامه زندهگی نداشتند و مجبور شدند به زندهگی خود پایان دهند.
بیشتر دوستانم در سنین پانزده و شانزدهسالهگی تن به ازدواج زیر سن و اجباری دادند و حالا فرزند دارند. ما در یک رده سنی هستیم، اما آنها دیگر انتخابی نداشتند. تعدادی پا به فرار به کشورهای همسایه گذاشتند؛ بعضی برگشتند و بعضی دیگر با آیندهای نامعلوم دستوپنجه نرم میکنند. زنده هستند یا مرده؟ خواب هستند یا بیدار؟ صحتمند هستند یا مریض؟ پوشاک دارند یا نه؟ هیچ خبری از آنها ندارم.
ما دخترانی بودیم که برای امسالی که قرار بود وارد دانشگاه شویم، برنامههای زیادی داشتیم، اما همهچیز به خاک سیاه نشست. وقتی به سرنوشت ویران دوستانم فکر کردم، به رویاهایم قول رسیدن دادم. درسهایم را ادامه دادم و با هر شرایطی مبارزه کردم.
در جریان این چهار سال، از رویاهایم مانند یک مادر مراقبت کردم؛ مادری که از فرزندش محافظت میکند. رویاهایم را بزرگ کردم. حالا که در افغانستان زندهگی میکنم، تمام محدودیتها را بر تحصیل و رویاهایم تحمیل کردهاند، اما تسلیم نشدم. محرومیت و محدودیت را به پلههایی از فرصت تبدیل کردم. بزرگ شدم و چالشها به نقطههایی از رشد من بدل شدند. اما مگر من با دخترانی که بیرون از افغانستان زندهگی میکنند چه تفاوتی دارم؟ آنها همسن من هستند، اما من در افغانستانم و آنها در شرایط مرفه زندهگی میکنند. هر دختری رویاهای بزرگی دارد. رویاهای من در جایی افتادهاند که نجاتدادنشان نیاز به همت والایی دارد.
علاوه بر این، تصمیم دارم از دختران و زنان حمایت کنم تا دردهایی را که من کشیدم، آنها تجربه نکنند؛ راه سخت و پرمشقتی را که من پیمودم، آنها نپیمایند. دخترانی که به سن من میرسند، بدون چالش درس بخوانند، زندهگی کنند و به رویاهایشان برسند. مریم بودن و دختر بودن در افغانستان بسیار دشوار است. اگر حکومت تغییر نمیکرد، امسال وارد دانشگاه میشدم؛ اینهمه درد را در این چهار سال تجربه نمیکردم؛ برنامههای جشن فراغت تحصیلیام فقط یک ایده در ذهنم نمیماند؛ دوستانم را از دست نمیدادم؛ حتا میتوانستم جشن رونمایی کتابم را باشکوه در کنار دوستانم برگزار کنم و کتابم را به آنها هدیه بدهم.
زمانی که در میان پنجاه برتر سال انتخاب شدم، هیچکسی مرا حمایت نکرد تا بتوانم به تایلند سفر کنم و جایزهام را دریافت کرده و خودم را به جهان معرفی کنم؛ در حالیکه از سوی نهاد برگزارکننده، چهل درصد هزینه سفرم پرداخت میشد. وقتی به ده برتر راه یافتم، این موفقیت برایم شبیه یک رویا بود و فکر میکردم پس از آن میتوانم تحصیلاتم را ادامه بدهم، اما نشد. اگر در یک کشور جهان اول یا کشوری دیگر میبودم، از سوی خود حکومت حمایت میشدم. اما مجبور شدم همهچیز را پنهان کنم تا خودم و خانوادهام در امن باشند؛ در حالیکه جایزه «رهبر تغییر سال» را دریافت کرده بودم و میتوانستم آن را باشکوه جشن بگیرم.
زمانی که جایزه توانمندسازی زنان بریتانیا را از سوی شورای هزارههای بریتانیا دریافت کردم، ناچار شدم آن را فقط نزد خود نگه دارم و هویتم را از جهان پنهان کنم؛ مبادا دردسری ایجاد شود و نتوانم زنده بمانم. هزاران حقیقت در افغانستان وجود دارد که هیچکسی از آنها خبر ندارد، چون رژیم کشورم دختر را نمیخواهد. هزاران درد در قلبم جا خوش کردهاند، اما رویاهایم تا امروز مرا زنده نگه داشتهاند. هر بار که مشکلات هجوم آوردند، به خودم گفتم: «رویاهایت نباید بمیرند.» امروز هم نباید بمیرند. فقر و مرگ رویاها دردی عمیق دارد.
من در افغانستان هستم؛ جایی شبیه یک چاه عمیق و تاریک. آرزو دارم نهتنها مریم، بلکه همه دختران از این سیاهچاله بیرون بیایند. در این چهار سال، اگر نهادهای آموزشی بیرون از افغانستان بر دختران افغانستان معیارهای سختگیرانه نمیگذاشتند، بسیاری از دختران میتوانستند به تحصیل خود ادامه دهند. اگر هر سال حتا یک دختر به این مراکز راه پیدا کند، میتوان از نسلکشی رویاهایمان و نابودی زندهگی دختران جلوگیری کرد. این راهحل منطقیای است که به ذهنم میرسد. بیایید دستبهدست هم بدهیم تا دختران را از این شرایط خفهکننده نجات دهیم.
من در سن کم، دغدغهام همه است، نه فقط خودم. نباید بگذاریم رویاهایمان نابود شوند. برای تمام راهی که در این مدت پیمودهام، میخواهم بگویم قهرمان زندهگیام مریم بوده است؛ چون روزهای دشوار را بهتنهایی تحمل کردم، صبور ماندم، اشکهایم را با دستان خودم پاک کردم و خودم بودم که زانوهای خمشدهام را محکم سرپا کردم و گفتم: «همتت را بلند نگهدار، بلند شو و هرگز تسلیم نشو.» با داشتن چنین قهرمانی، خوشحالم و هیچ زمانی قهرمان زندهگیام را گم نخواهم کرد، چون قهرمان در وجود خودم است.