هیچ جا امن نیست
من دختر هفدهساله هستم. با شمار زیادی از دختران در زمینه نویسندهگی همکاری میکنم. این کار برایم ارزشمند است، اما برخی از افراد از زاویه دیگر به آن نگاه میکنند؛ نگاه آمیخته با قضاوتهای نادرست. با آدمهای زیادی در تماس هستم و برای گسترش همکاری تیمیام تلاش میکنم. اما متاسفانه بعضیها سعی دارند از این رابطهها برای ارضای شهوت شخصی خود سوءاستفاده کنند. امروز، با دل پر از اندوه، این سطرها را برای همه مینویسم.
ساعت نزدیک یازده شب بود و من مشغول توضیح برنامههای تیم نویسندهگی برای استادم بودم. هدفم همکاری بود، اما او برداشت دیگری داشت. هنوز نیمی از برنامهها را ننوشته بودم که پیام داد: «شما تصمیم به ازدواج ندارید؟» سوالش برایم عجیب بود. ابتدا گمان کردم شوخی میکند. در پاسخ نوشتم: «نه، فعلاً قصد ازدواج ندارم. باید به درسم برسم. سفر طولانی پیش رو دارم. اگر حالا کار نکنم و به فکر ازدواج باشم، چه فرقی با مادرم خواهم داشت؟ او هم در سن من ازدواج کرد، اما بیسواد ماند.»
چند لحظه بعد دوباره پیام داد: «کی برای ازدواج آماده میشی؟ برای ادامه سفر، همسفر میخواهی. تنهایی خستهکننده است و ممکن است دق کنی.» این پیام تنم را لرزاند. با خود گفتم شاید خودش نیست، شاید کس دیگر گوشیاش را گرفته است. با ذهن آشفته و دستان لرزان نوشتم: «استاد، لطفاً از چارچوب موضوع گروه بیرون نرویم. من باید برنامه فردا را تنظیم کنم. این پرسشها در شأن شما نیست و بهتر است مسایل کاری را با موضوعات شخصی درهم نیامیزیم.»
پاسخم را که خواند، دوباره نوشت: «دختری با این استعداد نباید با مرد بیسواد ازدواج کند. تو باید با کسی باشی که تو را به قلههای موفقیت برساند، کسی که زندهگی را برایت بهشت کند. قصد دخالت ندارم، اما هر زمان خواستی ازدواج کنی، میتوانی روی من حساب کنی. میدانم تو هم مرا میخواهی، فقط شرایط مانع شده… .»
این پیام لرزه بر جانم انداخت. کسی که بهعنوان استاد و همکار با او ارتباط داشتم، چنین چیزهایی برایم نوشت! برایش نوشتم: «استاد، امشب خیلی شوخطبع شدید. اما نباید بار دیگر در میانه کار، این مسایل را مطرح کنید. شما فقط استاد هستید و همکاریتان با من در همین چارچوب معنا دارد. آینده و زندهگی شخصی من به خودم مربوط است. شما خانواده، همسر و فرزند دارید؛ بهتر است به فکر آنان باشید. مهمترین عنصر در زندهگی، خانواده است که شما دارید. تا حالا با من همکاری کردید تشکر، اما از این پس، راه خودم را میروم. لطفاً مزاحم نشوید. من عاشق خودم و کارهایم هستم، نه عاشق آدمی مثل شما که بیشرم و بیوجدان است. قرار نیست هم بشوم.»
این پیام آنقدر آزارم داد که باورش سخت بود. یک معلم، تحصیلکرده، متاهل و چند برابر من سن دارد، اما در ذهن خود خیالهای دور از اخلاق دربارهام ساخته است. با عجله شمارهاش را بلاک کردم. بعدش به این فکر افتادم که چرا بعضی از مردم، بهویژه مردان تحصیلکرده، چنین هستند؟ چرا نمیتوانند بر هوس خود، که دور از نزاکت و اخلاق است، مهار بزنند؟
من فقط بهعنوان یک دانشآموز، برای همکاری در تیم نویسندهگی با او در تماس بودم. اما او خیال کرده بود که عاشقش شدهام. در جامعهای که یک معلم چنین باشد، پیشرفت محال است. معلم وظیفه تربیت نسل آینده را دارد. اما بعضی از معلمان نهتنها مسوول نیستند، بلکه جامعه را آلوده میکنند. حضورشان زیانبار است، نه سودمند.
در افغانستان، دخترها نمیتوانند به کسی اعتماد کنند. اگر چنین موضوعاتی را مطرح کنیم، جامعه فوراً دختر را مقصر میداند. میگویند: «اگر خودت بد نبودی، این پیشنهاد برایت نمیآمد!» برخی خانوادهها هم، دخترشان را با دختران دیگر مقایسه میکنند. اشتباه کردن درد ندارد، اما مدام به رخ کشیدن اشتباه، دختر را نابود میکند. تجربههای اینچنینی، گاهی منجر به شکنجه و حتا مرگ دختران میشود.
من این تجربه را نوشتم تا بگویم که هر انسان حد و مرزی دارد. نباید با پیامها و رفتارمان کسی را آزار دهیم. نباید از نیت نیک یک انسان برداشت منفی و غیراخلاقی کنیم