در حال بارگذاری… / Loading…

سرنوشت تلخ؛ این بیماری نیست، زخم است

پائولا هاوکینز خیلی قشنگ می‌گوید: حفره‌های زنده‌گی‌ات همیشه‌گی‌اند. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشه‌های درخت که از اطراف بیرون می‌زنند، باید خودت را از لابه‌لای شیارها بیرون بکشی. گاهی حفره‌های زنده‌گی ما خیلی عمیق و تاریک‌تر از قبل می‌شود. حتا گاهی به این نتیجه می‌رسی که دست از زنده‌گی بکشی. در اوج ناامیدی و تاریکی، بسی امید، زنده‌گی‌ات را دگرگون می‌کند. شاید خواندن چنین کلماتی آسان به نظر برسد، اما نوشتن آن مهری‌ست با جرأت بر تمام ورق‌های گذشته.

هر روزم برگرفته از کارهای تکراری بود. آغاز صبح، خیلی زود بیدار می‌شدم. از آن زمان به بعد، شبانه کم می‌خوابم و بیش‌تر کار می‌کنم؛ حتا گاهی در شب، نیم ساعت هم نمی‌خوابم. بعد از ادای نماز صبح آماده رفتن به کورس می‌شدم. بعد از طی بیست دقیقه پیاده‌روی، خودم را به کورس می‌رساندم؛ در آن‌جا اساسات تدریس می‌شد.

زمانی کوچه‌ و پس‌کوچه‌ای از کابل را قدم‌زنان با مادرم طی می‌کردم، فقط به فکر سپری‌کردن امتحان کانکور سال ۱۴۰۴ بودم؛ سالی که برایم شبیه رویا بود و برایش خیلی برنامه‌ها داشتم. همه در یک چشم‌ برهم‌زدن ذوب شد و در حفره‌های زنده‌گی‌ام دفن گردید. اگر بخواهم از این سال‌های زنده‌گی‌ام پرده بردارم، فقط دلگرمی خودم است. در کورس آغاز صبح با تعداد زیادی از چهره‌های بشاش دختران روبه‌رو می‌شدم و برای ادامه‌ راه برایم انرژی خلق می‌کردند.

تعدادی از دختران در صحن حویلی والیبال بازی می‌کردند؛ میدان جنگ و خشونت را کنار گذاشته بودند و فقط لبخند نقش زنده‌گی و چهره‌های‌شان شده بود. تعداد دیگر به تماشای کار تیمی این بازی‌کنان نشسته بودند و تشویق می‌کردند. بعد از این‌که داخل ساختمان کورس می‌شدم، دنیای عجیب بود؛ همه دختران کتاب به‌دست داشتند و مرور می‌کردند. یکی ریاضی برای حل و فصل کردن سرنوشتش، یکی کیمیا برای جداکردن جنگ و صلح با خط آموزش، یکی ادبیات تا مجله‌های رویاها و آرزوها را به نشر برساند، یکی فزیک که داشت محورهای زنده‌گی خود را ترسیم می‌کرد.

خیلی ساعت تند می‌دوید. باهم از شش صبح تا نه قبل از ظهر درس می‌خواندیم و زیر سقف آرزوها و زنده‌گی بودیم. بعد از رخصت‌شدن با جمعی از دوستانم، در راه، قصه‌های تحولات و آینده سوژه‌ ما بود. در آن زمان همه ما گرسنه بودیم و انرژی برای ادامه‌ صحبت نداشتیم، اما نگرش ما نسبت به آینده، شوق صحبت بیش‌تر ایجاد می‌کرد. زمانی که به خانه می‌رسیدم، باید کار خانه‌گی انجام می‌دادم و در کنارش درس می‌خواندم. اما بیش‌تر اوقات در دوختن لباس‌های کرایه می‌گذشت. به‌خاطر ادامه‌ درس‌هایم به پول کافی نیاز داشتم. ساعت به دوازده چاشت نزدیک می‌شد و دلم بیش‌تر از هر وقت دیگر ذوق‌زده می‌شد.

گاهی ناهار می‌خوردم و گاهی نه. یونیفورم مشخص‌شده‌ مکتب را می‌پوشیدم و به سوی آن راه می‌افتادم. زنده‌گی به‌صورت عجیبی بود؛ از خانه تا راهی که به سرک عمومی (غرب کابل) وصل می‌شد، پیاده می‌رفتم. این سرک موتر و ریکشا هم دارد، اما پول به اندازه‌ کافی نداشتم و می‌خواستم پس‌انداز کنم. در نصفه ‌راه، نور خورشید صورتم را می‌سوزاند و سرک را گرم می‌کرد. با این حال، چاره‌ای نداشتم جز قبول کردن درس‌هایم. زمانی که به سرک عمومی وصل می‌شدم، با ملی‌بس عامه ادامه‌ راه می‌دادم.

گاهی زود و گاهی ناوقت به مکتب می‌رسیدم. گاهی موتر تند و گاهی بی‌سرعت مرا به هدفم می‌رساند. گاهی چهل دقیقه و گاهی هم سی دقیقه در موتر با اشخاص مختلف روبه‌رو می‌شدم. بعد از پیاده شدن، وارد کوچه‌ مکتب می‌شدم و راهم را با لبخند ادامه می‌دادم. در کوچه‌ای که طی می‌کردم، تعدادی از دختران با صورت‌های بشاش با همدیگر قصه می‌کردند؛ گاهی گروهی و گاهی دو نفره. بعضی‌ها تنها وارد محوطه‌ مکتب می‌شدند.

زنده‌گی به‌طور عجیبی می‌گذشت. بعد از انجام تلاشی و طی دهلیز، به صنف مشخص‌شده‌مان می‌رسیدیم. در آن‌جا دنیا خیلی وسیع بود. زمان ورود به صنف، بعد از سلام و احوال‌پرسی در جای مشخص‌شده می‌نشستیم. فضای صنف معمولی نبود؛ همه بهانه‌ای برای خندیدن داشتیم و گاهی هم فرصتی برای خندیدن برای خود ایجاد می‌کردیم. زمان ترک مکتب، همیشه دو تا پنج ملی‌بس پر از دختر حرکت می‌کرد. من و دوازده هم‌صنفی‌ام یکجا به سوی خانه در یک ملی‌بس روانه می‌شدیم. راهی که طی می‌کردیم، یک راه معمولی و یک زنده‌گی معمولی نبود؛ اما زمان خیلی تند می‌گذشت. لبخند و قصه از آن روز به بعد، عادت هر روزم شد.

فضای صنف سرشار از خنده بود. اساتید ما هم شوخ‌طبع بودند. اساتیدی که نمی‌خواستند دومین گونه‌ انسان یعنی زن یا دختر، آزرده و ناراحت باشد. نمی‌خواستند دانش‌آموز در صنف با بغض به درس گوش دهد. نمی‌خواستند دخترانی که قرار بود به‌زودی فارغ شوند و گامی به‌سوی کانکور و دانشگاه بردارند، به‌خاطر فقر و تنگ‌دستی، روحیه‌ آموزش نداشته باشند. اساتیدی که غم می‌خریدند، اما لبخند هدیه می‌دادند. در کنار این‌که مضامین مکتب را تدریس می‌کردند، درس زنده‌گی و موفقیت هم می‌دادند. در یک صنف، تقریباً ۸۰ نفر بودیم؛ دخترانی که هنوز هم زنده‌اند، اما صنف درسی مرده است.

زمانی که صنف بمیرد، آینده صدها دختر و پسر، و حتا آینده‌ یک جامعه با خطر مواجه می‌شود. آن صنف‌ها در مکانی که همیشه قرار داشتند، حالا هم قرار دارند؛ اما دخترانی که در آن درس می‌خواندند با سرنوشت‌های مختلف روبه‌رو هستند: ناامید، سردرگم و بی‌سرنوشت. با این حال، ناامیدی کارساز نیست. من هم ناامید و گم‌گشته بودم و دلیلی برای فردا نداشتم. به این فکر رسیده بودم که شاید نقطه‌ پایان زنده‌گی همین حالا باشد. ولی چیزی مرا از گودال تاریکی و ناامیدی بیرون کشید. روزهای سختی بود، اما گذشت. روزهای دشوارتری هم در پیش است، می‌دانم. همه‌ ما با سختی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنیم و پیروز می‌شویم. به خودم هزاران بار گفته‌ام، به‌خاطر آینده‌ای که در پیش داری، شروع به حرکت کن. بدو، بخور زمین، بلند شو، بخند، گریه کن، خسته شو، استراحت کن، اشک بریز، ناراحت شو و حتا جنگ راه بینداز! ولی بلند شو و زانوهای خاکی‌ات را بتکان و بخند و باز شروع کن. آن‌قدر بجنگ تا به آینده‌ای که سزاوارش هستی، برسی!