آرزو داشت برای یک شب هم که شده...
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، زمان از دویدن دست بردارد؛ نه برای آن که گذشته را برگرداند، نه برای آن که آینده را زودتر ببیند، فقط برای اینکه بتواند در همان لحظهای که دلش آرام گرفته بود، نفس عمیقی بکشد و باور کند که زندگی همیشه قرار نیست با عجله از کنار آدم عبور کند.
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، هیچ ساعتی زنگ نخورد، هیچ پیامی نرسد، هیچ نگرانی پشت درِ ذهنش صف نکشد. شب، فقط شب باشد؛ با سکوتی که صدای قلب را بلندتر از هر هیاهویی به گوش برساند.
میخواست پنجره را باز کند، صورتش را به نسیم بسپارد و ستارهها را یکییکی بشمارد. نه برای پیدا کردن شهاب، نه برای آرزو کردن؛ فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزهایی در دنیا هستند که بدون توقع میدرخشند.
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، مادرش بیدلیل لبخند بزند، پدرش با خیال راحت بخوابد، کودکی در هیچ گوشهای از دنیا با شکم گرسنه سر روی بالش نگذارد و هیچ انسانی مجبور نباشد میان رویاهایش و نانِ فردایش یکی را انتخاب کند.
او خوب میدانست که دنیا با یک شب عوض نمیشود، اما باور داشت بعضی شبها میتوانند آدم را آنقدر تغییر دهند که فردا، دنیا کمی مهربانتر به نظر برسد.
دلش میخواست تمام حرفهایی را که سالها در گلویش مانده بود، روی کاغذ بنویسد. نه برای اینکه کسی بخواند؛ برای اینکه خودش بعد از مدتها صدای واقعی دلش را بشنود. بعضی سکوتها آنقدر طولانی میشوند که آدم فراموش میکند درونش چه غوغایی برپاست.
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، بتواند خودش باشد؛ بدون نقاب، بدون ترس از قضاوت، بدون اینکه مجبور باشد لبخندهای مصنوعی را جای خستگیهای واقعی بنشاند. چقدر سخت است وقتی همه فکر میکنند حالت خوب است، فقط چون یاد گرفتهای گریههایت را پشت لبخند پنهان کنی.
میخواست کنار رودخانهای بنشیند که آبش هیچ خاطرهای را با خود نبرد؛ فقط غمها را آرامآرام بشوید و با خودش ببرد، آنقدر دور که دیگر هیچ راهی برای برگشتن پیدا نکنند.
شب را دوست داشت، چون شب هیچوقت از کسی نمیپرسید چرا ناراحتی. فقط تاریکیاش را پهن میکرد تا هرکس بتواند بیصدا اشکهایش را پنهان کند. بعضی دردها را نمیشود توضیح داد؛ فقط باید اجازه داد در سکوت، آرامآرام سبک شوند.
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، تمام آدمهایی که روزی دوستشان داشته، حتی اگر کیلومترها دور باشند، همان لحظه حال دلشان خوب باشد. نه تماس، نه دیدار، نه حتی یک پیام؛ فقط مطمئن باشد که لبخندی گوشهی لبشان نشسته است.
او فهمیده بود دوست داشتن همیشه به ماندن نیست. گاهی بزرگترین عشقها همانهایی هستند که بیصدا میروند، اما تا آخر عمر، گوشهای از قلب آدم خانه میکنند.
باد آرام از میان شاخههای درختان عبور میکرد؛ انگار هر برگ، داستانی ناتمام را زمزمه میکرد. ماه، با همان وقار همیشگی، از پشت ابرها بیرون آمد و نور نقرهایش را روی زمین پاشید. همه چیز آنقدر آرام بود که انگار جهان تصمیم گرفته بود برای چند ساعت، هیچ زخمی را به یاد کسی نیاورد.
در آن سکوت، با خودش فکر کرد شاید خوشبختی چیز بزرگی نباشد. شاید خوشبختی همان فنجان چای گرمی باشد که کنار پنجره سرد میشود، همان صدای خندهای که از اتاق کناری میآید، همان دستی که بیهوا شانههایت را میفشارد و میگوید: "من هستم."
ما آدمها گاهی تمام عمر دنبال معجزه میگردیم، در حالی که معجزه هر روز از کنارمان رد میشود؛ در طلوع خورشید، در عطر باران، در آغوش مادر، در دعای پدر، در خندهی کودکی که هنوز چیزی از سختیهای دنیا نمیداند.
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، همه کینهها فراموش شوند. هیچ کس از گذشتهاش شرمنده نباشد، هیچ دلی از آینده نترسد و هیچ انسانی احساس نکند که در این جهان تنهاست.
میخواست اگر قرار است اشکی هم ریخته شود، اشک شوق باشد؛ اشک رسیدن، اشک بخشیدن، اشک دیدن دوبارهی کسانی که سالها جای خالیشان را در دل حمل کردیم.
شاید زندگی همین باشد؛ مجموعهای از آرزوهایی که بعضیشان هرگز برآورده نمیشوند، اما همان امید رسیدن به آنها، آدم را زنده نگه میدارد.
او سرش را بالا گرفت و به آسمان خیره شد. ستارهها همانجا بودند؛ بیادعا، بیصدا، اما همیشه حاضر. با خودش گفت شاید انسان هم باید شبیه ستارهها باشد؛ حتی اگر کسی نگاهش نکند، حتی اگر هیچکس نامش را نداند، باز هم نور خودش را خاموش نکند.
آن شب، وقتی اولین پرتوهای سپیده از افق سر برآوردند، فهمید بزرگترین آرزویش این نبود که دنیا تغییر کند؛ بزرگترین آرزویش این بود که قلبش، با وجود تمام زخمها، هنوز توانایی دوست داشتن را از دست ندهد.
چون آدمی که هنوز میتواند دوست بدارد، هنوز میتواند ببخشد، هنوز میتواند امید داشته باشد، هرگز شکستخورده نیست.
شاید زیباترین اتفاق زندگی، نه رسیدن به تمام آرزوها، بلکه تبدیل شدن به انسانی باشد که حتی بعد از هزار بار شکستن، باز هم با طلوع هر صبح، لبخند بزند و زیر لب بگوید:
"هنوز هم برای یک شب، برای یک صبح، برای یک زندگی بهتر، امید دارم."