باران اول
قطرههای باران روی شیشه، شروع یک داستان تازه بود. زمستان کابل دیر میرسد، اما وقتی میرسد، همه چیز را عوض میکند.
دخترکی با چتر کهنه از مقابل خانه رد شد و برایم دست تکان داد. همان لحظه شخصیت داستانم پیدا شد: دختری که میخواهد شهر را با کلمات نگه دارد.
تا صبح، ده صفحه نوشتم. باران که بند آمد، داستان تمام نشده بود؛ تازه شروع شده بود. چون هر باران، در دل نویسنده، راهی تازه باز میکند.